تبليغاتX
تنهای تنها
زندگي 2 نيمه دارد: نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول

مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

 

                                       

عشق های امروزی

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت.

          

 

 

 

رود ميرود اما ريگذارش ميماند

 

 

                                                                        فراموشم نمیشی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:15  توسط یه تنها  | 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........

اجي مجي لا ترجي و آقا 92 ساله شد!

 

 

پيام اخلاقي اين داستان : مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها................ مونث هستند !!!!!!!! 

                                                 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:4  توسط یه تنها  | 

بازم عشق

 

 

 

داستان

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند .

 در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند .

 جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن . ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور) كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم .

در اين حين خوشگذرانيعشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.

 عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .

                                                                        

     

                                                                      

 

 

وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد
و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب  خاکستر شد.دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم .

چشمهایم را باز بگذارید تا بدانندهمیشه چشم انتظار بودم .صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تابدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد .

مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

 

 

بعد از مرگم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان ببينند که پس از اين همه رنج و سختي چيزي با خود از اين دنيا نبرده ام، دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم ، چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم .

به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:24  توسط یه تنها  | 

داستان

 

ماجرای دو تا رفیقن که یکی دو دستی چسبیده این دنیارو یکی هم دنبال یه جای بهتر از این دنیاست تا اینکه یه روز این دوتا رفیق توی سیل گیر میکنن درست تو اون لحظه ایی که فکر میکنن دیگه کارشون تموم شده آب اونارو پرت میکنه رو شاخه ی یه درخت تنومندی که هنوز پابرجا بوده. مردی که عاشق دنیا بوده شاخه های درخت و محکم چسبیده بود و هی داشته فریاد میزده کمک کمک!! اون یکی رفیقش اروم یه شاخه کوچیک و گرفته بود و همینجوری واستاده بودو هیچیم نمیگفت .مرد هراسان سوال میکنه که مگه تو نمیترسی؟؟رفیقش میخنده و میگه اونی که مارو انداخت اینجا میتونست مارو ته اب غرق کنه. اگه وجدانت راحت و اسوده باشه مرگ  مثه یه بوس کوچولو می مونه  ولی اگه الوده به گناه باشه نه وای .... 

                            

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت 

        فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

 

                          

                      

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.                           پروفسور محمد حسابي

 

 

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

 

                              

 

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط یه تنها  | 

سلام سلام

سلام به همه دوستای خوبم

ممنونم که با نظرای خودتون منو از تنهایی خودم در می آرید

راستشو بخواید خیلی از شما ها دوست دارید بدونید که من دخترم یا پسر؟؟؟؟؟

ولی چه فرقی داره خانم یا آقا؟؟؟؟؟

مهم اینه که راحت بتونم با همتون آشنا بشم و راحت حرفای دلمو تو وبلاگم بگم

حالا می خوام یکم راجبه خودم بگم

اول اینکه چرا اسم وبلاگم تنهاست؟؟

آخه من واقعا تنهای تنهام نه خواهری دارم نه برادری

و شما ها هم تقریبا مثل خواهر یا برادر برای من می مونید(البته اگه ما رو قبول داشته باشید)...

 

                        

در ضمن اگه یکم باهوش باشید می تونید قاطعا بفهمید من دخترم یا پسر

1 یا 2 نفری می دونن ولی خواهشا من دوست ندارم کسی بفهمه که من دخترم یا پسر اینجوری راحتترم از این عزیزای گلم هم می خوام که چیزی نگن (اگه می خواهید چیزی بگید پیغام خصوصی بفرستید تابلو نکنید).....

...

.

 

بعد باید به همه دوستای گلم بگم من همتونو از ته ته دل دوست دارم خوشحالم هم می شم که اولین کسی باشم  که براتون نظر میده حالا به خودتون بستگی داره که ما رو قابل بدونید و خبر کنید یانه !!!

 

 

                                

 

در ضمن عزیزایی که منو لینک کردن و من لینکشون نکردم حتما به من بگن تا لینکشون کنم

راستی باید به آقای بیشعور(قصد توهین به کسی رو ندارم یکی از نظر دهندگان اسمش مستعارش بیشعور بوده) اول اینکه باید بهتون بگم هر آدمی یه شخصیتی برای خودش داره ولی حالا نمی دونم چرا شما برای خودتون ارزش قائل نمی شید حتما خودتون خودتونو بهتر می شناسید ......حالا بگذریم

نمی دونم منظورتون از گفتن اینه من الافم چیه اگه منظورتون اینه که چرت و پرت می گم خوب این وبلاگ شخصی منه حالا که دوست دارید نظر بدید لطفا بگید من توش چی بنویسم  یا حداقل وبلاگتونو معرفی کنید ببینم شما که الاف نیستید توی وبلاگتون چی می نویسید .......

بببخشید خیلی خیلی خسته شدید و خیلی خیلی حرف زدم

راستی یادم رفت این دیگه آخرین حرفه

لطفا نظرای واقعی خودتونو بنویسید نمی خوام نخونده و ندیده نظر بدید (ممنون می شم)

قربون همگی شما برم

خیلی دوستون دارم

فداتون بشم

فعلا بای

               

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 14:21  توسط یه تنها 

امید....

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به
گوش مي رسيد ...
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا
روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......
سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز
ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم........
سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت...
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که
ديگرروشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و
اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين
کسان خود عشق بورزند..............
طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد...
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،
گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه
روشن بمانيد.........
سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس...
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم
بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم...
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را
برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد ...

 

 

                               

زندگی چون دود سیگاریست بی مقصد

رهی دارد بسوزد همچو کبریتیکه عمر کوتهی دارد

زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

 

دلا دیوانه شو  دیوانگی هم عالمی دارد .

 

   

                                 

حقیقت و دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورد دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت .

ازآن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

 

 

           بدلیل  وحشتناک بودن عکس حذفش  کردم       

 

 

                        

 

نظرتونو در باره این عکس بگید.

 

                  

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط یه تنها  | 

عشق،ثروت،موفقیت

 

خانمی از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر کجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد ...

 

 

 

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

                               شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

                                           خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن

                     من تو را والاتر ازتن برتر از من دوست دارم

 

 

 

 

 

قانون عشق :


يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه ؟!؟!؟!؟!

 

 

 

 

 

آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم

                  از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم

من آمده بودم كه تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

                  تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم

 شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:25  توسط یه تنها  | 

زندگی

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد وچند شئ را روي ميز گزاشت.
وقتي کلاس شروع شد,بدون هيچ کلمه اي,يک شيشه بسيار بزرگ سس ماينز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟وهمه تاييد کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت وآنها رو به داخل شيشه ريخت
وشيشه رو به آرامي تکان داد.
سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند و
سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟
و باز همگي تاييد کردند.
دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت
و خوب البته ماسه ها همه جاهاي خالي را پر کردند.
او يک بار ديگر پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند:"بله".
سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات
داخل شيشه خالي کرد.
در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر ميکنم!
همه دانشجويان خنديدند.
در حالي که خنده فرو مي نشست,پروفسور گفت:
حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که:
اين شيشه نمايي از زندگي شماست,توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند؟
خدا-خانواده تان-فرزندانتان-سلامتي تان-دوستانتان و مهمترين علايقتان;
چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند,باز زندگيتان
پا برجا خواهد بود.
سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان-خانه تان و ماشينتان.
ماسه ها هم ساير چيزها هستند.مسائل خيلي ساده.
پروفسور ادامه داد:اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهيد,ديگر
جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي ماند.درست عين زندگيتان.
اگر شما همه زمان انرژي تان را روي چيزهاي ساده و پيش افتاده
صرف کنيد,ديگر جايي و زماني براي مسائلي که برايتان اهميت دارد
باقي نمي ماند.
به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي کنيد,با
فرزندانتان بازي کنيد,زماني را براي چک آپ پزشکي بگزاريد,با
دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگزرانيد,هميشه
زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابه ها هست.
هميشه در دسترس باشيد,اول مواظب توپهاي گلف باشيد,چيزهايي که واقعا
برايتان اهميت دارند,موارد داراي اهميت را مشخص کنيد.بقيه چيزها همان ماسه ها هستند.
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد:
پس دو فنجان قهوه چه معني داشت؟
پروفسور لبخند زد و گفت:"خوشحالم که پرسيدي.
اين فقط براي اين بود که به شما نشان بدهم که مهم نيست که زندگيتان
چقدر شلوغ و پر مشغله است؟
هميشه در آن جايي براي دو فنجان قهوه,براي صرف با يک دوست هست

 

 

 

 

ما چون دو دریچه رو به روی هم

                                          آزاد ز هر بگو مگوی هم

                 هر روز سوال و پرسش و خنده

  هر روز قرار روز آینده

                    اکنون دل من شکسته و خسته است

                                                زیرا یکی از دریچه ها بسته است

         نه مهر فزون نه ماه جادو کرد

                                نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

 

 

 

 

  کنار آشیانه ی تو

             آشیانه می کنم

   فضای خانه را پر از ترانه می کنم

            کسی سوال می کند

برای چه زنده مانده ای

               و من برای زندگی

تو را بهانه می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:0  توسط یه تنها  | 

معني دوستت دارم يعني چه؟

) د ) : داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام
        مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند  .

 ( و ) : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخش .

( س ) : سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني .

)  ت): تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم.

)  ت): تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست.

)  د  : (  دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام  .

 ( ا ) : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري .

) ر ) : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد .

)  م ) : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي .

 

 

 

 

چرا ؟

 

اگر خدا كفيل روزي است .

غصه براي چه؟

 

                اگر رزق تقسيم شده است .

                حرص چرا؟

 

                                          ا گر دنيا فريبنده است .

                                          اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است .

تظاهر به ايمان چرا؟    

 

               اگر قبر يك حقيقت است .           

               ساختمانهاي مجلل چرا؟

 

                                          اگر جهنم راست است .

                                          اين همه نا حق چرا؟